همیشه اول کار با یه مناجات شروع میشه اما این بار من برای وداعی که دیر یا زود باید می اومد این مناجات رو نوشتم امیدوارم اونی که دستامون همیشه پیشش درازه یه گوشه نظری هم به این بنده اش بندازه و این لطف رو در حقش بکنه تا شایداین همه خواسته های بی فرجامش به حقیقت بپیونده
از دوباره نوشتنم حدود سه ماه می گذره بعد از دو سال سکوت حرف زدن واسم سخت بود اما از پسش بر اومدم هر چیزی که نوشته بودم رو گذاشتم تا همه بخونن به جز یکی از نوشته هام که آخرش تاریخ خورده ۶/۱/۱۳۸۷ ساعت ۲:۱۵ بامداد اون رو برای یکی از دوستان نوشتم که خودمو مدیونش می دونم اگر نبود شاید همون سختی حرف زدن از ادامه ی کار منصرفم می کرد واقعا ازش ممنونم
امروز که سوم اردیبهشته و ۶۶ روز مونده به تمومی یا شروع دوباره ی خیلی از مشکلات من و خیلی ها که مثل من یا شاید بدتر از من هستن که البته امیدوارم بدتری وجود نداشته باشه آرزو می کنم که همه به هر چیزی که می خوان و براش تلاش می کنن و البته دستشون رو همیشه رو به آسمون دراز می کنند برسن
قبل از اینکه گفته هام رو تموم کنم به احترام اون دوستی که پرسید چرا اسمتو نمی نویسی؟ و دوستان دیگه که به من لطف داشتن و حرف هامو شنیدن خودم رو معرفی می کنم
من یه پسر ۱۸ ساله ام که چیزی برای وجود داشتن ندارم با اسمی که از یاد همه رفته با خاطراتی که توی هیچ دفتر خاطراتی ثبت نشده و هیچ ذهنی درگیر مرور این خاطرات نیست اسمی مثل محمد که فقط روی سنگ قبر میشه دیدش با تاریخ وفاتی که خیلی زودتر از این باید روی این سنگ قبر حک می شد اما خوب آینده منتظر این تاریخه
سردی خاک انتظارم رو می کشه و این مسافری که جا مونده باید به خونش برگرده
خاک است سرای من و اوست مادرم
کسی هستم که توی این مدت که نوشتن رو از سر گرفته آموخته که همه چیز و همه کس بر او مقدم اند و اول برای دیگران چیزی رو بخواد تا شاید چیزی هم نصیب خودش بشه
تمام گفته هام حرف دلم بود حرفهایی که دو سال در صف خروج از دلم منتظر بودن اما این دو سال توی کمتر از سه ماه خلاصه شد و دیگه حرفی برای گفتن ندارم حرف هام رو توی وبلاگ نوشتم تا شاید کسی بتونه حس منو از تو نوشته هام درک کنه اما ظاهرا خودم تنها کسی بودم که تونستم حرف خودم رو بفهمم نمی دونم شاید خودم هم از گفته هام درکی نداشته باشم.
و این هم حرف آخر
بعد از ثبت این مطلب یک بار دیگه به وبلاگ سر می زنم تا اگر سخنی بود بخونم
از دوستانی که حرفهای منو با تمام تلخی و تندی تحمل کردن و با نظراتشون معلم و راهنمای من بودند ممنونم و امیدوارم که هر گوشه ی این جهان که هستند موفق و سرزنده باشند
آدما اگر که بیرنگ باشن می تونن یکدل و یکرنگ باشن
ای کاش می شد مثل آب زلال باشیم تا بتونیم باهم باشیم و دریا رو بسازیم
بدرود....
سه شنبه ۳/۲/۱۳۸۷ ساعت ۵:۱۸ بامداد
خداوندا ! آنگاه که مرا آفریدی هر درد که بود در دلم آرمیدی. هر زجر که بود به جان خریدم و جز نومیدی هیچ ندیدم.
خداوندا ! تو را به خداوندی ات قسم که این بنده ی حقیر منم. آن درد کشیده که به هرچه خواست نرسیده.
خداوندا ! اگر در بازی ات مهره ی سیاهم و اگر در عالمت پر ز کینم، مرا وارهان و درد پستی را مچشان.
خداوندا ! من که در پی راهت ننگین آمدم خواهم که در سرایت رنگین باشم.
خداوندا ! سیاهی لایق انسانیت نیست و روحانیت سپیدی است.
خداوندا ! اگر ز فانی گاهت بِرَهم در دشت دوزخت نگاهم مدار. از دوگانگی آزادی ام بخش تا که دانم شایسته ی دوزخم یا هم سفره ی بزرگان.
خداوندا ! این ها همه خواسته های بنده ای است پست و مست !!!
خداوندا ! اگر در بارگهت پذیرفته شوم تا به معراج پیش روم. گویند که بندگان را پس نزنی؛ آها ! که اگر رانده شدم سوگند راهت را دوم.
خداوندا ! گفتند که اگر یک قدم سویت آیم هزاران قدم سویم آیی پس هزار قدم آیم تا خود را در منزل گاهت بینم.
خداوندا ! خواهشم شاهراه خواهش ها ست، خواهم که در راهت باشم که این راه دلدارها ست.
خداوندا ! در این پایان که سرآغاز خواهش هاست گویم که مرا تنها مگذار و ناظر بر منظرم باش که رهایی ات اوج تنهایی است .

با همگان بودم و همراهم نبود
هر دری دیدم زدم، میزبانم نبود
در گشودن شد سراب دیده ام
پر گشودن بود هوای لحظه ام
این و آن خواستم و پوچ دیده ام
گر نمی خواستم آن چیست که نا دیده ام؟
خداوندا! این منم، یکی بنده ام
که گویا از خاطرت جا مانده ام
مدتها ست که در آوارم و گرفتار
نوشابم اشک و آذوقه ام حسرت دلدار
این که از ما بگذشت و ناجی نیست
هدف زین گفته ام باجی نیست
منی که کشیده ام این درد تنهایی
خواهم که بهر دیگران باشد رهایی
برای دیگری خواستم تا آنکه شاید
برسم و دانم که برای خود باید
هر چه دارم قدر دانم، هیچ کافی است
گویم که قناعت پیشه ی هر آدمی است

امروز هم چون دگر روزها...
آفتابی داغ بر دل ابری ام می تابد. آنچنان که گویی گرفتار آتش دوزخم.
می دانم روی زمینم اما فانی گاهم دوزخی است ابدی. در گردابی آتشین سرود آه و فغان سر می دهم. اما کجاست آن فریادرس؟ بسیارند مردمانی که ناله ام را می شنوند و ساده از کنارم می گذرند، تا که از پشت نظاره گر دور شدن ها باشم.
ای کاش هوای دلم بارانی بود حتی یک قطره هم کافی است.
ای کاش اندکی از بار سنگینم کم می شد. تا آنکه راهم را پیش گیرم و دور شوم. دور ِدور...
تا آنجا که هیچ کس نرفته؛ نمی دانم کجاست، نمی دانم تا کجا خواهم رفت، نمی دانم چرا باید بروم، حتی نمی دانم چگونه بروم. اما خوب می دانم که رفتنم به ز ماندن است.
اما...
سفر بی همسفر بس دشوار است و ره ناهموار و من آشفته گرفتار !!!
خداوندا ! مرا گرفتار بی کسی آفریدی، این که بگذشت. اما از تو می خواهم که این درد را بر هیچ دیگری نچشانی و تلخ کامی را ارمغانش ندهی.

در سرای محبت دلدادم و دلدارم نیست
همه عمرم خزان است و بهارم نیست
هر روزم و هر ثانیه ام حسرت تنهایی است
هر جا که بگویی سوی رهم رو به رهایی است
این بودم و این گونه شدم راه دگر چیست؟
گویند که یار است و بگویم یارم کیست؟
آن دم که من و یار جگر پارم بود
عمر خوشحالی من چون خوابم بود